رضا قلى خان ( هدايت )

747

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بفرمود تا فيلسوفى ز روم * برد نامه نزديك شهر هروم شيخ نظامى واضح‌تر كفته هرومش لقب بود ز آغاز كار * كنون بروعش خوانده آموزكار و در فرهنك كفته كه نام پهلوانى است و همين بيت را شاهد آورده و بردع خوانده و سهوى عظيم كرده هره با اول مضموم و ثانى مشدّد مفتوح مقعد را كويند و آن را مرز بضمّ اول نيز خوانند روحى سمرقندى در صعوبت راه كفته كوهش بسان هرّه برآورده سر بهم * دستش بسان شلّه نهاده زهار باز زكى مراغه در صفت زشتى و تنكى كاغذ رقعه كفته تنك و تاريك چون در هرّه * زشت و بدرنك همچو بام زهار ديكر كياهى است كه در بهار ميان زراعت جو و كندم رويد و غوزه كند كنكره‌دار مانند غوزه لاله و در اندرون او چند دانه باشد كه خوردنش مشتى و ديوانكى آرد و در هربنك كذشت هرى و هراه همان شهر هراتست خاقانى كفته كر سوى هرى عنان كرايد * از خاك هرى جنان بزايد زيور شود از پى هدى را * هرّاى ركاب او هرى را هرّين بالضم و كسر راى مشدّد آواز مهيب را كويند مانند آواز سباع و وحوش و آن را هرّه و هرّا نيز كويند هريوه با اول مفتوح و ثانى مكسور و ياى مجهول منسوب به شهر هرى عموما كه آن را هروى نيز كويند ديكر بمعنى زر خالص رايج منوچهرى كفته چراغى كرفتم چنان چون بود * ز زرّ هريوه سر خنجرى يكى خانه ديدم ز سنك سياه * كذركاه او تنك چون چنبرى ديكر بمعنى زن فاحشه آمده چنان كه شيخ ابو الحسن شهيد كفته چند بردارد آن هريوه خروش * بشنو و باده بر سرودش نوش راست كوئى كه در كلوش كسى * پوشكى را همى بمالد كوش نمايش سيّم در ها با زاء هزار عدد معروف مشهور چنان كه شاعر كفته هزار بارت بعجز كفتم * كه بوسمت پا نكفتى آرى ديكر بمعنى بلبل است كه كفته‌اند فصل كل و مل نواى مرغان هزار و هزاران جمع آنست حافظ كويد از من ايشان را هزاران ياد باد هم او كفته عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد ديكر نام بلدهء بوده از پارس قريب به بيضا كه از آنجا بوده يزدكرد هزارى از فضلا و علماى پارسيان قديم هزاراسب نام قلعه‌ايست شهر مانند در ولايت خوارزم بر بلندى واقع شده و كرداكرد آن را آب احاطه كرده و يك راه بيشتر ندارد بحصانت معروفست حكيم فرّخى در فتح آن بدست سلطان محمود كفته بهزار اسب فزون از دو هزار اسب كرفت * همه را تر شده از خون خداوندان شك انورى كفته حصن هزاراسب كرچه بر در آن ملك * سدّ قديم است حصنهاى حصين را كعبه دهليز شه چو ديد فصيلش * سجده‌كنان بر زمين نهاد جبين را در وقتىكه سلطان سنجر خوارزم شاه را در هزاراسب محصور كرده بود انورى رباعى در مدح سلطان كفته اى شاه همه ملك جهان كسب توراست * وز دولت و اقبال شهى حسب توراست امروز نيك حمله هزار اسب بكير * فردا خوارزم و صد هزار اسب توراست و رشيدى بمدح خوارزم شاه در جواب كفته كر دشمنت اى شاه شود رستم كرد * يك خرز هزار اسب نتواند برو من نيز در هنكام ماموريّت به آن بلد در مسمّط خوارزميّه كفته‌ام وه خربزه خيوه خوشاسيب هزار اسب * شيرين‌تر از نيشكر و از رطب و قصب همچون ذقن و لعل بتان دلكش و دل‌چسب * كرده ز بساتينش جنان زيب و بها كسب در يك چمنش سير بيك لحظه هزار اسب * كوئى كه مكر سبزه بهرجا شده انبار بسحق در صفت خربزه خوارزم كفته من چكويم صفت خربزهء خوارزمى * كه نظيرش نبود در همه چين و بلغار هزارآوا بمعنى هزاردستان است و مكرّر خواهد شد هزارپا حيوانى است از حشرات الارض بسيار باريك و بلند به طول يك انكشت و تنه آن كره‌دار مانند ريسمان كه كرههاى بسيار متصل بهم داشته باشد و بر سر آن دو شاخ باريك و بيست و دو پاى باريك از دم تا سر آن كاو راه مىرود و كاه برميكردد و هركه را بكزد كوبيده او را بران عضو كذاشتن علاج سمّيت و در د او را مىكند هزاربز بضم باء موّحده نام قلعه‌ايست در ولايت خراسان هزارتابه نامى است از نامهاى آفتاب سيف كفته تا مىتابد هزار تابه * از كنبد اين بلند طارم هزارچشمه ريشى است كه بيشتر بر پشت آدمى برايد و پهن شود به قدر كفكيرى كه سوراخها داشته باشد و از هر سوراخى ريم و خون بيرون آيد و به اين ملاحظه آن را هزارچشمه و كفكيرك خوانده‌اند و قسمى از سرطان است همانا او را به عربى خراج كويند بضم خا هزارخانه و هزارتو شكنبه را كويند هزاردر نام موضعى آباد بوده ببصره كه درهاى بسيار داشته هزاردستان مرغيست معروف از جنس بلبل كه از كثرت صفيرهاى نيكو او را هزاردستان و هزار آوا كويند كمال اسمعيل كفته از آن همى نزند سرودست كاندر باغ * هزاردستان بر كل نمىزند دستان حكيم ابو الحسن فرخى بهتر كفته و كنايه از خود كرده خزان بدست مه مهر